تبليغاتX
فریاد سکوت2


به نامزد عزیزم کیهان

  

 دریا دوباره بخوان مرا رود می شوم

در جستجوی بود تو نابود می شوم

یک قله می شوم که مرا فتح کرده اند

در خود شبیه دایره محدود می شوم

سیگار می شوم و تو کبریت می کشی

آهسته بر لبان خودم دود می شوم

با خود مرا ببر به تماشای زندگی

دارم شبیه مرگ شب آلود می شوم

روح مرا نبود تو تبخیر می کند

دریا دوباره بخوان مرا رود می شوم .......................

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:58 توسط دیوانه ی قفس پریده |

زرتشت پامبر وایران باستان

به نام اهورا مزدای پاک، به نام عشق، ایران،آزادی

امروز تصمیم گرفتم یک آپ متفاوت داشته باشم، دوست دارم بخونی هموطن و به ایرانی بودنت افتخار کنید...

 زرتشت که بود؟

 

 ریشه و معنای نام

در اوستا زَرَت اّشْتَرَ به معنی «شتر زردفام» است. بیشتر از ده شکل برای نام زرتشت در زبان فارسی موجود است. زارتشت، زارهشت، زرادشت، زارهوشت، زردهشت، زراتشت، زرادشت، زرتهشت، زرهتشت، زره‌دست و زره‌هشت از این قبیل است ولی او خود را در گاتها زرتشتر می‌نامد.

از بیشتر از دو هزار سال پیش تا به امروز، معانی بسیاری برای واژه زرتشت گفته‌اند.آنچه که مشخص است این است که این نام مرکب است از دو جزء «زرت» و «اشترا» هرچند که در سر زرت اختلاف بسیار است.البته بیش‌تر تاریخ شناسان معتقدند زرد و زرین و پس از آن پیر و خشمگین معانی نزدیک تری هستند. کلمه زرد در خود اوستا «زیریت» است.البته «زرات» به معنی پیر آمده‌است ولی این‌که چرا در ترکیب با اشترا تبدیل به «زرت» شد باعث اختلاف نظر شده‌است.

در جزء دوم این نام اختلاف نظری نیست زیرا هنوز کلمه شتر و یا اشتر در زبان فارسی باقی است و هیچ شکی نیست که نام وی با کلمه شتر ترکیب یافته و «دارنده شتر» معنی می‌دهد و به همان معنی است که امروز در فارسی می‌باشد. در گذشته برای شتر از آن جهت که حیوان بسیار مفیدی بود ارج و منزلتی خاص قائل بودند و بر نوزادان خود نام شتر را با پسوندهای خاص بر نوزادانشان مینهادند. همچنین در نوشته‌های تخت جمشید از شتر به عنوان هدیه‌ای که به داریوش اهدا میشد نام برده شده‌است.برای نمونه فراشتر به معنی دارنده شتر راهوار و یا تندرو است.گاه نیز نام خانوادگی که سپیتمه است، افزوده می‌شود و به صورت زرتشتر سپیتمه یاد می‌شود. البته این نام خانوادگی را امروزه سپنتمان و یا اسپنتمان می‌گویند که به معنی خاندان سفید است.نام پدر زرتشت پوروش اسپ بوده که مرکب است از پوروش به معنی دو رنگ و سیاه و سفید و اسپ.پوروش اسپ معنی دارنده اسپ سیاه و سفید را می‌دهد.

اسپیتامه نام خانوادگی زرتشت بوده‌است. در بند دوی همایشت آنجا که همای مقدس همچون دوستی به زرتشت نزدیک میشود وی را محترمانه با این نام خطاب میکند.

 تبار و خانواده زرتشت

مسعودی ضمن بیان سلسله نسب زرتشت، جد پدری زرتشت را فردی به نام پورشسف دانسته‌است. مادر او دُغدو و پدر وی پوروش اسپ نام داشتند. نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان (زرتوشتره سپیتامه) بود. پوروشَسْب اِسپَنْتْمان مردی دانشور و درستکار بود. دغدو دختر فری‌هیم‌رَوا از خاندانی نژاده و دینور بود. حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آن‌هاست.

زرتشت سه بار ازدواج کرده بود. نام زن نخست و دوم او ذکر نشده است؛ زن سوم او هووی نام داشته، از خاندان هووگوه و بنابر روایات سنتی دختر فرشوشتره (فرشوشتر) بوده‌است.

زن نخست او پسری به نام ایسَت‌واسْتَرَه و سه دختر به نام‌های فرینی و ثریتی و پورچیستا داشت. در گاتاها از ازدواج دختر سوم خود یاد می‌کند و روایات بعدی، شوهر او را جاماسپه (جاماسب) می‌نامد. از همسر دوم زرتشت، دو پسر به نام‌های اورْوْتَتْ‌نَرَه و هْوَرْچیثْزَه به دنیا آمده؛ و ظاهراً از زن سوم فرزندی نداشته‌است.

نخستین کسی که به زرتشت ایمان آورد، میدیوی مانگهه (میدیو ماه) بود، که فروردین یشت از او نام می‌برد. وی در روایات سنتی، پسر عموی زرتشت به شمار آمده‌است.

هر یک از فرزندان زرتشت وظایفی عمده بردوش داشتند. به عبارت دیگر پسر ارشد او نخستین موبد موبدان، پسر دوم نخستین رئیس و افسر رزمیان و پسر سوم، رئیس طبقهٔ برزیگران بوده‌است.

لفظ اشو که به معنی مقدس روحانی و جسمانی راستی و درستی است و در اوستا زیاد آمده‌است صفت یا عنوان پیغمبر می‌باشد. به طوری که در اکثر جاهای اوستا آمده صفت اشو از جانب اهورا مزدا به زرتشت اختصاص یافته و دیگر مقامی بالاتر از آن نیست که آفریده‌ای از جانب آفریدگار بخشنده، به خطاب اشوئی مخاطب شود. اشوزرتشت را از دودمان مه‌آبادیان نامیده‌اند.

 زندگی زرتشت

روایت باستانی بر آن است که زرتشت در سن پانزده‌سالگی نزد آموزگاری به شاگردی پرداخت و از او کشتی دریافت کرد.  پس از اعلام پیامبری، زرتشت به شمال خاوری ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ کوچ کرد. در آن‌جا از گشتاسب خواست تا به آیین وی درآید؛ گشتاسب پس از مشورت با جاماسپ و فرشوشتر آیین تازه را پذیرفت. و زرتشت توانست دین خود را گسترش دهد.

 دشمنان زرتشت

گاتاها از برخی دشمنان شخصی زرتشت، مانند بندو و گرهمه نام می‌برد که همیشه مانعی در برابر او بودند. بنابراین، وی از قبیله خود می‌گریزد و به کی گشتاسب، فرمانروای بلخ، پناه می‌برد. در قسمتی از سرودها، نام کاوی، کرپان و اوسیج یک‌جا در زمره دشمنان آیین زرتشتی آمده‌است. دیگر از دشمنان که پیامبر از وی یاد می‌کند، مردی به نام بندوه است. بندوه سمت کهانت و روحانیت داشته‌است. گرهما نیز، از دیویسنان و کاهنان آیین قدیم بوده‌است. در گاثاها، از دشمنی به نام گئوتاما نیز نام برده شده‌است. دشمنان زرتشت بر اساس این آیین کسانی هستند که از کشاورزی گریزان بوده و به شکارورزی علاقه‌مند بودند؛ و گاوها را قربانی کرده و یا به آن‌ها آسیب می‌رساندند؛ گروهی دیگر نیز کسانی که دست از آیین کهن بازنداشته بودند.

[ویرایش] کشته شدن زرتشت

زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز خور یا یازدهم اردیبهشت ماه (به نقل از متن پهلوی زادسپرم) در نیایشگاه بلخ بدست یک تورانی به نام توربراتور کشته شد.

فحوای کلام شاهنامه فردوسی دلالت بر مرگ توأم با خشونت زرتشت، در هنگام حملهٔ ارجاسب به بلخ، در این شهر می‌کند.

از آنجا به بلخ آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه
نهادند سر سوی آتشکده بر آن کاخ و ایوان زرآژده
همه زند و اّستا همی سوختند چه پر مایه تر بود بر توختند
ورا هیربد بود هشتاد مرد زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد
همه پیش آتش بکشتندشان ره بندگی بسر نوشندشان
ز خونشان بمرد آتش زردهشت ندانم چرا هیربد را بکشت

زرتشت در هنگام یورش ناگهانی قبایل تور در بلخ به دست یک تورانی کشته شد. در کتاب‌های پهلوی نام قاتل وی توربرادروش یادشده‌است.

 فلسفه زردتشت

نوشتار اصلی: فلسفه زرتشت

زرتشت چنین گفته‌است: «سخن‌ها را بشنوید و با اندیشه روشن در آن‌ها بنگرید و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید، از آن دو مینوی همزادی که در آغاز آفرینش در اندیشه و انگار پدیدار شدند، یکی نیکی را می‌نمایاند و دیگری بدی را؛ و میان این دو، دانا راستی را برمی‌گزیند و نادان دروغ را»

وی در الهام‌های خود گیتی را ستیزی کیهانی بین اشا (درستی-برای توضیحات بیشتر توضیحات را ببنید) و دروغ می‌بیند.مفهوم اصلی اشا (که بسیار ظریف و تفسیر آن فقط به طور مبهم ممکن است) بنیاد تمام عقیده‌های دیگر زردتشتی مانند اهورامزدا٫ خلقت ٬ وجودیت ٬ و اراده آزاد است.این مفهوم بزرگ‌ترین اهدایی است که زردتشت به فلسفه دینی کرده‌است. دلیل آفرینش انسان مانند دیگر آفرینش‌ها نگهداری از درستی است.این هدف با مشارکت زنده در زندگی و گفتار ٬ پندار و کردار نیک دست یافتنی خواهد شد. عنصرهای فلسفه زردتشت از طریق تاثیر آن بر یهودیت و افلاطون گرایی میانی وارد فلسفه غرب شده‌است و به عنوان یکی از نخستین وقایع کلیدی در پیشرفت فلسفه شناخته می‌شود.

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:47 توسط دیوانه ی قفس پریده |

 پشت سد آرزوهایم بیکران دریاییست....

 آسمانش دلگیر است....

 ماهی هایش  اسیر ماهی گیرها....

 سهراب....من هم قایقی خواهم ساخت..

 قایقی ازجنس بلور....

برای به دام انداختن نور.... می رانم قایقم را......

 با دلی پر طپش اما فارغ از طوفان خواهم انداخت به آب............

 آری............خواهم انداخت به آب ...سهراب....خواهم انداخت به آب.....

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:18 توسط دیوانه ی قفس پریده |

به نام مزدا خدای ایران زمین...به نام ایران عشق آزادی...

 

سرود سوزناک باد... رقص اندام پیر درختان...و..

و سرخی گونه ی دخترک که از سرمایی داد دارد.........

طپش ثانیه ها ساعت دیواری اطاق را لگد مال می کند.

و طوفان نبودنت هنوز دست دست از بلوا بر نداشته......

و دریای بسترم برای رسیدن به آغوشی در تلاطم است که  رقص سینه هایش بسان...

بسان ...بلم روی گرداب و امواج گیسوانش طعنه  می زند به طوفان دریاها.....

نمی دانم گناه زمین چیست که اینگونه باید تاوان نا آرامی های خشک نبودنت را پس دهد؟

آری من تنهایم.....تنها؟

برای که؟..........برای چه؟

 چرا بدینسان تلاطم.......؟

 من تنهایم.........برای گمشده ای که مرثیه ی رفتنش سیاه پوش کرده سالها پیرهنم را...

آیا می شناسی گمشده ی مرا؟

 همانی که قفل سینه اش به دست خداست...

همانی که چشم هایش راهی برای طپش قلب ساعت نیز نگذاشته- راهی برای انتظار...

 همانی که کماندار کمان ابروانش آرش کانگیر را غافل گیر می کند...

 آری.آیا می شناسی گمشده ی مرا؟

 همانی که صحن چشمانش مقدس ترین محراب نماز و نیاز است...

می دانم....میدانم تلاش بیهودگی است

جای فکر کردن نیست...........جای واماندن است

 می دانم در چنین عصری که یخبندان بر دلها حاکم است....تو نخواهی شناخت گمشده ی مرا...

می دانم گمشده ی من در وصف مردمان این عصر یخی نمی گنجد....

 چیزی فراتر از خدا گشته ام ....اما...............

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:28 توسط دیوانه ی قفس پریده |

فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا ذرات بدنم را خاک ایران تشکیل دهد

 

    متن جهانی منشور حقوق بشر کورش کبیر

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات چهارگانه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم:
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك چهارگانه عهده گرفته ام ، موفق گرداند.
     

 

پاینده ایرانِ سرافراز پرچم زیبای شیروخورشید نشان

  

 با آرزوی آزادی ایران از دست اهریمن      

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:53 توسط دیوانه ی قفس پریده |

خلیج همیشه فارس

ایرانم آرزوست

 نام فارس نام وطن کوروش برازنده ی پهنای آب هایت...

 خلیج فارس بودی خلیج فارس هستی خلیج فارس می مانی

چشم دشمن کور، نمی توان گرفت نامت را به زور

 ای وطن شمالت به عشق دریای مازندران .......

جنوبت به فواره ی کهکشان آسمان خلیج فارس......

به قله هایت.... به رودهایت .......... به کویرهایت ... به مرزهایت ...ایرانیم.

هم وطنان از جنس بلور....دلهاشان همه سرشار از نور....می بالم ...می رقصم... می نوشم....

سرشار از مهرم، سرشار از هیچم....پرم... خالیم....ایرانیم...فارسیم....جنوبیم...........

جزایرت را نفس نفس زنان پرواز می کنم.

به تنب کوچک می خوابم...به تنب بزرگ بیدار می شوم....به تنب ابوموسی بهاری دوباره تازه می شوم..............ای ایرانم ، ای وطنم....

بیگانه خاکت را تسخیر کرده.....شیطان؟ نمی هراسی از این مورچه های تاریخی ، می دانم که چه بزرگ اهریمن ترهایی را به زباله دان تاریخ انداختی........ می دانم تو همیشه خلیج فارس می مانی ، همیشه ایران جاوید هستی...نیستهراسم وقتی تویی پدرم ، مادرم، ایرانم. 

 

ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سر چشمه هنر
دور از تو انديشه بدان
پاينده مانی تو جاودان
ای.. دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

سنگ کوهت در و گهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
در گوبی مهر تو چون کنم
تا.. گردش جهان دور آسمان بپاست
نور ايزدی هميشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

ايران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از.. آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود گلی شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

سربلند ایران، سرافراز پرچم شیر و خورشید نشان.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط دیوانه ی قفس پریده |

ای ایران....بهاران خجسته باد

 

 در آستانه فصلی نو ...

در آستانه ی نوروز ایرانی ...رنگین کمان چشمانت بوی بهار می دهد ای هم وطن...

زلال رودهایت جاریست در روان شعرم ای ایران ای وطنم...

و دوباره ها تازه می شود...شکوفه می دهد خاکت...

زرتشت ابر مرد آئین پاکت...

جمشید گواه صداقت راهت...

آرش الگوی بزرگ دلیرانت...
 کوروش مظهر انسانیتِ آدم ..... زاده ی تنت... زاده خاکت...

ای ایران.... زمزمه می کنم ایران ای مرز پر گهر را..... و از کوچه پس کوچه های این ترانه چه عاشقانه می گذرم و استشمام می کنم فصل فصل ِ روزهای زیبایت را...

خیالم را پرواز می دهم به سر سبزترین قله های افتخاراتت....

آری پرواز می کنم به دماوند... به سبلان ....سهند....دنا.............و....

و دشت هایت را خواب می بینم و نظاره گر ستاره بارن شب هایت کویرت می شوم....

از فراز آب هایت می گذرم و بر آسمانها با ستاره نقاشی می کنم نقش خلیج همیشگی فارس را...

و به انتظار می نشینم رفته های دریای مازندران را.....و فریاد می زنم و می خواهم سهم آب هایمان را.........

با نفت هایت ترانه سرایی می کنم و ردیف شعرم.... گاز... نقش می بندد.

 ای وطنم ... ای خاکت هر ذره اش را به سر می کشم و با تمام وجودم می بوسم ذره ذره خاکت را............

و نشسته ام در سوگ شهیدانت ...

سین های سفره ی نوروزت در انتظار آزادی است.......................

ای وطنم......... ایرانم......می جنگم برای نامت... مرا مردن چه باک..... وقت مردن هست مزارم از تو خاک...................

  زیر نویس:

با عرض سلام خدمت دوستان همشگی ام

سال نو رو بهتون تبریک می گم و آرزو می کنم سالی پر از نشاط رو در پیش رو داشته باشید

به امید آزادی ایران امسالی را هم پارسال می کنیم و باز هم خواهیم نوشت از ظلم ضحاکان حاکم بر ایران زمین

یک عذر خواهی هم بدهکارم بابت غیبت طولانیم.........

برام دعا کنید که به دعاهای تک تکتون محتاجم...

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:41 توسط دیوانه ی قفس پریده |

نامه ی سعیدی سیرجانی به خامنه ای

نامه ی سعيدی سيرجانی  به آقای خامنه ‏ای پيش از دستگيری

جناب آقای خامنه ‏ای

پيام عتاب ‏آميز جناب عالی را آقای صابری برايم خواند، و متاسف شدم، نه به علت اين که مورد قهر ‏آن مقام معظم قرار گرفته ‏ام و به زودی امت هميشه در صحنه حزب‏ الله حسابم را خواهند رسيد که مرگ در راه دفاع از ‏حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ‏ايم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خويش بود و اميدهای برباد ‏رفته ‏ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ايران در دوران رهبری شما خواهند داشت.‏
بگذريم از لحن توهين ‏آميز پيام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوايی بعيد مي‏نمود تا چه رسد ‏به رهبر مسلمانان جهان. حيرتم از اين است که جناب عالی به استناد کدامين سند و قرينه و امارت مرا مرتد قلمداد ‏کرديد و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته‏ های من است ای کاش موردش را مشخص می فرموديد، و اگر مبتنی بر ‏واردات غيبی است و اشراف بر ضماير که انالله و انااليه راجعون.‏
می ‏دانم در حکومتی که مرحوم شريعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دينی و سياسی، آيت ‏الله ‏منتظری با آن سوابق مبارزاتی دق‏مرگ و خانه‏ نشين و مطرودند، تکليف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی ‏بی‏ گناهی.‏
و می دانم رهبر جليل القدری که با يک نهيبش نمايندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت مي‏خزند، البته ‏می تواند با تيغ بيدريغ تکفير حمله بر من درويش يک قبا آرد.‏
فرموده بوديد چرا اين همه مزايای حکومت اسلامی را نديده ‏ام و به تمجيد نپرداخته ‏ام. اين وظيفه اخلاقی را شاعران و ‏نويسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولايت فقيه درآمده ‏اند بهتر و موثرتر انجام مي‏دهند. ‏وانگهی رژيمی که علاوه بر فرستنده‏ های راديويی و تلويزيونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختيار دارد چه نيازی ‏به مديحه ‏سرايی مطرودان دارد، به خصوص نويسنده کج‏ سليقه‏ ای که هرگز در مدح هيچ امير و حاکمی قلم نزده است.‏
فرموده بوديد چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئيات اداری پرداخته ‏ام؟ از همين انتقادهای جزئی هم شرمنده ‏ام که ‏بحمدالله در اين ده سال فرصت‏ شناسان حق مطلب را ادا کرده ‏اند و بر حاکم معزول تاخته ‏اند. وضع من در زمان شاه نيز ‏مانند امروزم بود. مينوشتم و چاپ مي‏شد و منتشر نمي‏گشت، ديکتاتور مغرور بدعاقبت مي‏پنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می ‏افزايد. قطعا مقالات سانسور شده من در بايگانی ساواک موجود است. بفرماييد ‏مطالب از "يغما" و "خواندنيها" بيرون کشيدهِ مرا در مقوله سياست فرهنگی، ماجرای کاپيتولاسيون، مضحکه تغيير ‏تاريخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بياورند تا بدانيد بوده ‏اند مردم از جان گذشته‏ای که به هيچ دعوی ‏مبارزه و پيوستگی به دارودسته‏ ای از بيان حقايق پروايی نداشته ‏اند.‏
اما در مورد کتابهای توقيف‏ شده بنده واقعا نمي‏دانم کجايش حمله به اسلام است يا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا ‏از ريا و دروغ و تبعيض و ستم متنفرم و اين نفرت در نوشته ‏هايم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در ‏دستگاه حکومت حاضر اين است که انتقاد از هر مسندنشين و مسئولی حمل بر "زيرسوال بردن رژيم" مي‏شود و لطمه ‏زدن به اساس اسلام و بهانه‏ ای برای سرکوبی و اختناق و نتيجه‏ اش همين که مي‏بينيم. من به آنچه در کتابهای توقيف ‏و خمير شده ‏ام نوشته ‏ام عميقا اعتقاد دارم و در هر محکمه‏ ای حاضر به پاسخ‏گويی ‏ام. اگر واقعا خلاف اسلام يا حکومت ‏واقعی اسلامی است، چرا بدين شيوه ‏های غير اخلاقی با من رفتار مي‏کنند. مگر مملکت قانون ومحکمه ندارد؟
جناب آقای خامنه ‏ای توقع مردم مسلمان ايران از حکومت اسلامی جز اينهاست که مي‏کنند. در رژيم کمونيستی تکليف ‏خلايق معلوم است. همه فضايل و امتيازات در نيروی کار مفيد افراد ملت خلاصه مي‏شود و مناصب و مقامات در دست ‏طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمايه ‏داری تمول و درآمد بيشتر ضامن قدرت اجتماعی ‏است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شيوه و از هر طريق صاحب آلاف و الوفی شده ‏اند. اما در حکومت ‏اسلامی ضابطه چيست؟ آيا فضايل منحصر به نماز و دعای بيشتر است و روزه طولاني‏تر و سجده غليظ تر و لقب حاجی ‏و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسيار، يا به حکم آيه کريمه ان اکرمکم عندالله اتقيکم فضيلت افراد محصول ‏تقرب به حق است و قرب يزدان در گرو تقوی؟
اگر چنين است اجازه فرماييد بی‏ هيچ ملاحظه و پروايی عرض کنم بسياری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. اين ‏را به تجربه شخصا دريافته‏ ام و اثباتش اگر خواستيد آسان است. بگذريم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز ‏آشفته‏ گويی ها و آشفته ‏کاريها بود. در همين چندماه اخير بزرگانی که در خبرنامه ‏ها و جرايد مرا عضو حزب توده و خدمتگزار ‏شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصيت سنگين بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق ‏و خوی من، به ‏فرض اين که با گذشته زندگی بنده آشنايی نداشتند به فيض مقام و موقعيت خويش مي‏توانستند از دستگاه اطلاعاتی ‏کشور جويای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، يا کسانی را مامور، که مزاحمت هايی از قبيل سنگ‏ پراندن و ‏شعارنويسی بر درويوار خانه‏ ام کنند.‏
جناب آقای خامنه‏ ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دين و عقيده ‏ام مباهات مي‏کنم. هيچ ‏ابله مخالف اسلامی نمي‏آيد پانزده سال عمر خود را صرف تصحيح و چاپ مفصل‏ترين تفسير قرآن کند. کسی که به ‏اسلام بی ‏اعتقاد است، با چه انگيزه ‏ای قصيده "اين بارگه که پايه‏ اش از عرش برتر است" را تقديم آستانه قم مي‏کند؟ ‏کسی که دلبسته اسلام نيست در شرايط حاضر خاموش می‏ نشيند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحميل ‏شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.‏
جناب آقای خامنه‏ ای، من بيش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از ‏شرقی و غربی در وطن عزيزم مخالفم و بيش از بسياری از مدعيان به حقانيت شريعت اسلام معتقد. به هيچ حزب و ‏دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‏ ام و نه بعد از اين می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم ‏در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی ‏شدم درين ‏سالهای پيری و ممنوع‏ القلمی خانه مسکونيم را که تنها مايملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. ‏آدميزاده‏ ام، آزاده ‏ام و دليلش همين نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوکران. بگذاريد آيندگان بدانند که ‏در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمی که دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏

  با تقديم احترام- سعيدی سيرجانی

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:11 توسط دیوانه ی قفس پریده |

14 مرداد ، روز همبستگی با دانشجویان زندانی ............

 

 گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان

زخم دار است .......... با ریشه چه می کنید...

 گیرم که بر سر این بام پرنده ای بنشسته در کمین ، پرواز را علامت ممنوع

می زنید.......... با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید...

 گیرم که می زنید ، گیرم که می برید ، گیرم که می کشید....

 با رویش نا گزیر جوانه چه می کنید.......

  دیروز روز همبستگی با دانشجویان عزیز در بند رژیم جهل جور و فساد بود.

 واقعا جای بسی خوشحالیست که انجمن وبلاگ نویسان ایرانی تصمیم گرفتند که ۱۴ مرداد را به پاس زحمات زندانیان عزیز قدر بدانند.

 روز به روز با نگاهی عمیق تر به آینده آزادی دست یافتنی تر و گران بها تر می شود. بر این باورم که این رژیم اگر چه ۲۸ سال فقط و فقط کشت و خون ریخت و فساد کرد اما ... اما چیزی به ما هدیه خواهد داد که هرگز در تاریخ ایران تکرار نشده است و آن تنها و تنها آگاهی و قدرشناسی از آزادی است.

مسلمآ بعد از آزادی ایرانم مردم فهیم ایران بیشتر از هر زمانی قدر آزادی به دست امده را خواهند دانست........ به امید آنروز.

                                   *****************

                                  ******************

     چند عکس جدید از مبارزه با بد حجابی براتون میذارم....

             

     

 

 تو رو خدا یکی بیاد برای من بد حجابی رو تفسیر کنه........... کجای این خانما بی حجابی هست.........

  آزادی نزدیک است..... چند کوچه بیشتر فاصله نیست......... راههای اصلی و فرعی ان را پیمودیم....

این چند کوچه نیز با با هم باشیم.................

 

     پاینده باد ایران...........

 ایرانی سربلند ....... ایران سرافراز و پرچم زیبای شیر و خورشید نشان در احتزاز.......

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:52 توسط دیوانه ی قفس پریده |

ناگفته ها

 

 با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم.

دقیقآ ۱۲ ساعت مانده به تولد من. ۲۲ سال پیش روز ۱۳ تیرماه ساعت ۵:۳۰ صبح متولد شدم.

تولد سرد و بی روح........چرایش را نمیدانم.... برای چه آمده ام و برای چه می نویسم.

به هر حال روز تولدمه دیگه.........باید می نوشتم.

۲۲ سال گذشت ....سالهایی که با همه ی بدبختی هایش ، با همه ی دردهایش ، با همه ی خاطراتش گذشت...

 می خوام قبل از شروع نوشته هام یک غزل برای غزالک زندگیم ، همه ی امید و آرزوهام بنویسم...... پس غزالکم می دونم که می خونی ، می دونم که حتی موقع خوندن اشک می ریزی و لی به هر حال برای روز تولدم باید یک دونه شعر بهت هدیه بدم هرچند که روزتولد هدیه می گیرند....

     غزل هم آب شد کم کم چکید از من

غزل پرواز کرد و دل برید از من

غزل هر شب کنارم بود و می خندید

و در یک چشم بستن پا کشید از من

غزل بر روی کاغذ رقص می کرد....آن...

زمان که قصه ی غم می شنید از من

غزل افسانه ی ان دختر زیبا

که در شهر محبت کم ندید از من

غزل یک سیب سرخ بر سر شاخه

که یک نامهربانی تازه چید از من

غزل یک دختر نقاش و یک زیبا

که هی طرحی دوباره می کشید از من

غزل یک شعر رفتن تا ته قصه

نفهمیدم چرا رفت و چه دید از من

غزل ، غزال ، عزیز بی مثال من

که رفتن ساز کرد و دل برید از من..

با تشکر فراوان از دوست عزیزم ج.ن به خاطر اینکه اجازه ی نوشتن این شعر رو بهم دادند.

**************************

***************************

 دوستان همیشگی و عزیزانم ۱۸ تیر نزدیک است. یاد و خاطره ی این روز بزرگ را گرامی می دارم ... باشد که این روزبه تحول عظیم در انقلاب همه جانبه ی حق بر رژیم باطل و بر اندازی حکومت ظلم منجر شود.

تاریخ را نمی شود تحریف کرد گرچه تاریخ تالیف می شود. خمینی تاریخ را کفر خواند... ۴ روز بعد از ورود به ایران بالای سر ۴ ژنرال نماز خواند. در طی ۱۰ سالی که در خاک ایران بود جز ویران کردن خاک وطن و کشتن عزیزانمان چیزی بر جای نگذاشت. البته وارثان ولایتش  را اشتباهآ به ارث گذاشت.......

 مردم ایران چرا خاموش نشسته اید در حالی که می بینید وطن کوروش را به تاراج میبرند. بخدا اینها ایرانی نیستند چرا که یک ذره به فکر خاک عزیزش نیستند. نمیدانند که چه گوهری درون این خاک خفته است........... بترسید ........... اهای با شماها هستم که بی رحمانه بر اسب زیبای ایران زمین می تازید و رامش نمی کنید................ می کشید و میبرید و می زنید.... بترسید از روز محشر بترسید... به خدای احد و واحد که ولایت فقیه بدعت در دین است.....

خسته ام از بس که داد زدم......... طرح حجاب هنوز خاموش نشده طرح جیره بندی بنزین را رو کردند ، چقدر ظلم ، خدایا مگر نه اینکه حکومت با ظلم نمی ماند پس عدالتت کجا رفته که دختران مسلمان این خاک را به تاراج می برند ......فرزندان آزادی را می کشند ، نفس ها را در سینه خفه می کنند تا اینکه دنیا را رو به نابودی بکشانند که امام زمان ظهور کند.........نه....نه...

احمدی نژاد در حوره ی علمیه قم رسمآ به مسیحیت و یهودی و دیگر ادیان توهین می کند در حالی که کشور ایران ۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح مهد دموکراسی بوده.... مگر نه اینکه داریوش بزرگ در وصیت نامه اش به فرزندش خطاب می می کند که بگذار در شورت هر کسی هر کیش و آئینی که می خواهد داشته باشد اما تو همواره پیرو کیش یزدان پرستی باش....

اما اکنون ۲۶۰۰ سال از آن واقعه می گذرد اقای احمدی نژاد فکرش فکر ما قبل تاریخ است.

 به هر حال دردها زیاد است گرچه مجال نوشتن نیست.

ایران سرافراز ، ایرنی سر بلند ، پرچشم زیبای شیر و خورشید نشان در احتزاز.

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 18:6 توسط دیوانه ی قفس پریده |